شعرم نمی آید

 

 مهسا جان

 

باید برایت شعر می گفتم ولیکن

شعرم نمی آید، غزلهایم ‌سیاه است

دلواپست هستم،فقط دلشوره دارم

تو خوبی ؟اوضاعت عزیزم روبراه است؟

...............................................

هر روز می لرزد دلم از پشت دیوار

آنجا که هستی آسمان آبیست یا نه؟

سقف بلندی دارد این دنیا برایت؟؟؟

شب ها همان شب های مهتابیست یا نه؟

........................................................

گوشت همین جا بود وقتی می نوشتم

آرام باش و صبر کن دنیا همین است!!

امسال سال خوبی اصلا نیست خوبم...

فردا تمام روز هایم این چنین است

.............................................

بغضی تمام هستیم را برده با خود

بغضی که می ریزد به روی گونه هایم

هر روز می لرزد دلم از پشت دیوار

هر روز می گیرد نفس هایم،صدایم

.........................................

حرف جدیدی نیست میدانی،  هنوزم

شعرم نمی آید، ولی چشم انتظارم

پاییز را باور    نخواهم  کرد  زیرا

دنبال رویاهای  سر سبز  بهارم

 

این روز ها

این روز ها تمام تو را قد کشیده ام

یک طرح از دو سایه ی مفرد کشیده ام

یک سایه را شبیه خودم خط خطی و بعد

آن سایه را که رفت و نیامد کشیده ام

آن سایه را که گم شده در سرنوشت من

همراه هر چه باید و شاید کشیده ام

هاشور ، نقطه چین ، همه ی بوم را سیاه

پشت سرم ستاره ی ممتد کشیده ام

چپ  چپ نگاه میکنی و پلک می زنی

حس میکنم که شکل تو را بد کشیده ام!!

شکل تو نیست این که به من خیره مانده است

ناشی منم که هر چه بد آمد کشیده ام..........