و خط زد آخر صفحه نوشت از اول...
مهری مهرمنش
سپرده ام دل و دریا را به حوض کوچک نقاشی شکوه یک شب بارانی نشسته در ته چشمانم شهاب می شوی و دیگر نمک به زخم نمی پاشی نه اسب مانده برای من ،نه اصل حادثه یادم هست زمین به دور خودش چرخید تا بیافتم و تو پاشی تو را که خاطره ات گم بود میان این همه زیبایی کنار چاه قسم خوردم عزیز مصرو زلیخاشی نگاه کن به همین اطراف فصل ها اتفاق می افتند ... خیال کردم و یک روز اتفاق افتاد شبیه دانه ی برفی سفید و سرگردان هوای سرد به من خورد و در اجاق افتاد به تخته های پر از مهره فکر می کردم به آتشی که از آن شور و اشتیاق افتاد کسی نشست کنارم دوباره طاس انداخت نگفت جفت من است و ندید طاق افتاد کسی نبود ،کسی که خیال می کردم کسی که آمد و یک روز اتفاق افتاد نشست پشت همین پنجره که میبینی و باغ مثل من از چشم این اتاق افتاد می ترسم از صیاد مثل بره آهوها از لذت پرواز چیزی کم نخواهم کرد تنها بدم می آید از کوچ پرستوها کابوس من مردی که در باران و مه گم شد مردیکه عابر بود دور از این هیاهو ها رگهاش را خوردند ترکش ها و خالی شد- دریاچه و مرد بلم ران رفت با قوها از جنگ از خمپاره از تهدید بیزارم از دیدن خون روی دست و صورت و موها... تابوت های خالی و تابوت های پر بر شانه های باد این گلها و گیسوها- هرشب پریشان میشود هر شب پریشان تر اما علاجش نیست دست نوش داروها از چاله کم کم داشت توی چاه می افتاد دائم برای زنده ماندن دست و پا می زد کوهی که کوچک می شد و از کاه می افتاد روی خیالاتش اگر چه چنگ می انداخت این برکه در دام زمین و ماه می افتاد وقتی پیاده اسب ها را باز ،هی ،می کرد از بام قلعه مات و تنها ،شاه می افتاد می خواست شکل دیگری از زندگی باشد؟ دنبال آدم ها نباید راه می افتاد! گفتم که با عشق تو از آغاز بر دارم بالی زدم تا طرحی از پرواز بردارم دارم تفأل می زنم با آرزومندی شعرم تو باشی دست از ایجاز بردارم پیغمبری کن اطلسی ها را به رقص آرم اردی بهشتت را بیاور ساز بر دارم مهمان نارنج و بهار دل گشایم باش تا قفل از لب های سروناز بر دارم این شانه ها را تگیه گاهم کن که فردا را بگذارمش روی زمین و باز بر دارم مستی نمی خواهد،نمی خواهم ،نمی خواهم! چشم از دو چشم نرگس شیراز بردارم

